بهاء الدين محمد بن مؤيد بغدادي
208
التوسل إلى الترسل ( فارسى )
راى بزرگوار آن مجلس را چون ديگر علوم حقيقى محقق و معلوم باد كه دلايل فضل و براهين هنر من كهتر از حدّ امكان « 1 » فرا گذشته است « 2 » ، و ابكار ( افكار مرا « 3 » ) از اقاصى عالم اصحاب خطابت بخطبه آمدهاند « 4 » ، و رسايل و اشعار من « 5 » در اقطار گيتى پيكان رايگان و راويان بىطمع يافته « 6 » ، تغنى بها سفر و تظرى « 7 » كواعب * و تبكى رسوم رثة و طلول وصيت ساير من هم در عهد طفوليت كه گل عمر در غنچه بود در آفاق جهان با قبول تمام بر شمال ( دور تك و قبول « 8 » ) تيزگام سبقت جسته . و روايح ذكر من هم در اوّل صبا « 9 » كه هنوز نافهء خاطر ناگشاده بود با بريد صبا در عرصهء خافقين دامن در دامن بسته « 10 » ، خوارزم تعرف انى من مفاخرها * و فى خراسان فضلى بين باد « 11 » مرا اگر تو ندانى عطاردم داند * كه من كيم ز سر كلك من چه كار آيد هزار سال ببايد كه تا بباغ هنر * ز شاخ ( دانش چون « 12 » ) من گلبنى ببار آيد بهر قران و بهردور چون منى نبود * ز روزگار چو من كس بروزگار آيد شك نيست كه مرا سوابق عطلت در مقدمه افتاده است ، و موانع خدمت در راه آمده ، و روزگار چنان كه بلعجبيهاى « 13 » او باشد بازيها نموده و بدسازيها كرده « 14 » ، تجرى الرياح بما لا تشتهى السفن ، ( و بدانجهت ازهار فضايل در اكمام تمنى ناشكفته مانده ، و زواهر آداب در حجاب قصور متوارى شده ، اماّ بازين همه « 15 » ) گر دستهء گل نيايد از ما * هم هيمهء ديك را بشاييم اگرچه بدين موجبات بضاعت سخن « 16 » مزجاة گشته است و سرمايه بلاغت
--> ( 1 ) انكار . ( 2 ) گذاشته است . ( 3 ) مرا افكار . ( 4 ) آمده . ( 5 ) ضا ، كه . ( 6 ) ضا ، شعر . ( 7 ) و يطوى ( ظ ، و تطرى ) . ( 8 ) زود تك و دبور . ( 9 ) صبى . ( 10 ) ضا ، بود ، شعر . ( 11 ) ضا ، ( شعر ) . ( 12 ) فضل چو . ( 13 ) بوالعجبيهاى . ( 14 ) ضا ، شعر . ( 15 ) سا . ( 16 ) صناعت .